بانوی ایرانی

 

درد تلخ ...

به درخواست دوستان...

عيد سال ۷۴ بود.برای تعطيلات راهی آبادان شديم.در واقع هم گذروندن تعطيلات با خانواده مادری و هم اينکه مامان برای عمل کردن ديسک کمر بايد ميرفت اهواز.چرا اهواز؟به دليل معرفی يکی از دوستان پدرم.خانومش رو برای عمل برده بود و راضی بودن.پدرم برای ۱۴ فروردين برای مامان وقت گرفته بود.

راهی شديم با دلهايی شاد.پدرم خيلی مهربون بود خيلی.عاشق صدای حميرا هم بود.صدای آهنگهای زيبای حميرا همراه هيشگی ما در سفر بود.بالاخره رسيديم آبادان.مهمونی خونه مادربزرگ و پدربزرگ،خاله و دايی حسابی بهمون می چسبيد.جمع شادی بود.روزها پشت سر هم ميرفت تا بالاخره ۱۳ فروردين از راه رسيد و ما بايد برميگشتيم اصفهان.مدرسه ها از فرداش شروع ميشد.پدرم ما رو با هواپيما راهی اصفهان کردو قرار بر اين شد که فردا با مادرم و داداش کوچولومون برن اهواز.

ساعت ۳ بعداز ظهر روز ۱۴ فروردين.

خسته از روز اول مدرسه که اکثرا با نبودن بچه ها با بيکاری طی ميشد از دبيرستان می اومدم خونه.دختر عموی نازنينم ،که با هم مثل دوتا خواهر بزرگ شديم و تا چند وقته ديگه مامان ميشه،همراهم بود.وقتی رسيديم خونه عمو، متوجه اوضاع غير طبيعی شدم.تا اينکه گفتن:مامان و بابا تصادف کردن.نمی تونم حالم رو توصيف کنم.فقط اينکه منگ و گيج شده بودم.بين حرفهاشون متوجه شدم هر دو فوت کردن.اصلا اشک نميريختم.نمی دونم چرا شايد چون باور نميکردم و شوکه شده بودم.تا روز خاکسپاری هم گريه نميکردم فقط گوشه ای مينشستم و خيره ميشدم به نقطه ای نا معلوم.

تا اينکه بالاخره کم کم باور کردم ديگه چهره مهربون پدر رو نميبيم و دستهای گرمش رو احساس نميکنم.ديگه چشمهای زيبا و سبز مادر رو با اون انبوه مژه های فردار ،نخواهم ديد.ديگه شاهد عشق زيبای پدر و مادر نخواهم بود.

اون موقع بود که سيل اشک رو گونه هام جاری شد و تبديل به هق هق های بلند شد و با گذشت ۱۰ سال هنوز گاهی سيل اشک جاری ميشه و با نگاه به عکس قشنگشون و گله از رفتنشون دلم رو کمی آروم ميکنه.

نميدونين چقدر سخته مزه غذاهای مادر رو فراموش کردن.شايد به نظر مسخره بياد اما واقعا سخته.

و حالا از همه اون مهر و محبت برای من خاطراتی مونده که با ياداوريشون شاد ميشم.

اما خدا اونقدر مهربون و بزرگه که بعد از اون اتفاق تلخ زندگيم رو با حضور مسعود عزيزم،همسر گلم برام شيرين کرده.شيريم مثل عسل.دختر نازنينی بهم داده که ثمره عشقمه و دو تا خواهر و دوتا برادر گل که همه دارايی من تو اين دنيا هستن.

خدا جونم بازم هزارارن هزار بار ممنونم...

 

   + معصومه ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٧
comment نظرات ()

 

کبوترهای من

ده سال از فوت عزيزهای من،پدر و مادر مهربونم،ميگذره.تو اين ده سال روزی از نظر و ذهن من دور نبودن.هميشه حضورشون رو حس کردم.هميشه و همه جا و تو هر اتفاقی که برام پيش اومده از ازدواجم تا بچه دار شدنم،وجودشون رو کنارم احساس کردم.گاهی خيلی سخت بود و گاهی يادشون خيلی شيرين.

از همون اوايل،وقتی ايران بودم تا الان که اينجا هستم،هميشه دو تا کبوتر توی خونه ما بودن.يه لونه درست کردن و بچه دار شدن و هی رفتن و اومدن.نمی دونم چرا حس ميکنم اونها پدر و مادرم هستن که به شکل دو تا کبوتر سفيد هميشه حضور داشتن.شايد به نظر شما احمقانه باشه اما گاهی باهاشون حرف ميزنم و با عشق نگاشون ميکنم.

اون دو تاکبوتر سفيد،توی بالکن ما لونه درست کردن و فکر کنم همين روزاست که صدای جيک جيک بچه هاشونم شنيده بشه.ميان و ميرن و روی لبه بالکن ميشينن و داخل خونه رو نگاه ميکنن.

دوستشون دارم و يادشون هميشه برام زنده س و هيچ وقت هيچ وقت فراموششون نميکنم و با خاطرات قشنگشون زندگی ميکنم.

پدر و مادرم عاشق هم بودن و با هم از اين دنيا رفتن.از خدا ميخوام روحشون شاد باشه و هميشه به يادمون باشن و بازم ما رو تنها نذارن.

 

   + معصومه ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٦
comment نظرات ()

 

 

همدردی و دگر هیچ؟؟؟

دیروز بابایی پاکتهایی رو به که پی او باکسش رفته بود رو آورد خونه.همون قبوض آب و برق و تلفن و اینترنت و کردیت کارد.یه پاکت جدید هم قاطیشون بود که بابایی داد دست من گفت ببین چیه.بازش کردم یه برگ تبلیغ بود با عکس یه بچه آفریقایی ۶،۷ ساله که دور بازوش اندازه یه بچه ۱ ساله یا شایدم کمتر، بود.یه پاکت کمک به این سازمان و یه دست بند زندگی یا bracelet of life.دست بند از چهار رنگ تشکیل شده.قرمز(خط مرگ از شدت گرسنگی)،نارنجی(محدوده خطر و اضطراری)،زرد(رفع خطر مرگ تا حدی) و سبز(تغذیه خوبی که باز هم باید بهتر بشه)...دست بند روی دست پسرک تا انتهای خط قرمز پیش رفته بود.

                                    

دست بند رو گذاشتم روی دست فرین.سبز بود یعنی تغذیش خوبه اما باز هم باید بهتر بشه.دل من اما،سیاه بود.سیاه و گریان.میدونم از این صحنه ها زیاد دیدین و دلتون لرزیده.میدونم اکثرتون مادرین.میدونم دلتون پر میزنه واسه دخترکا و پسرکاتون.اما مگه اونها مادر نیستن.مگه اونها عاطفه ندارن.هر لحظه مرگ فرزند رو شاهدن و چقدر تلخه....تلخ!

قرار شد ما هم مبلغی رو کمک کنیم.۱۳۰ درهم پول امارات چیزی نیست.حتی وقتی به ریال چنج میشه هم مبلغی نمیشه.چیزی حدود ۳۱۰۰۰ تومان.اما همین مبلغ غذای ۲ روز ۱۵۰ بچه آفریقایی رو تامین میکنه.

آدرس سایتش رو هم میگذارم اگه دوست داشتین میتونین خودتون برین ببینین.این و این.

این هم Bracelet of life.         

------------------------------------------------------------------------

                            

 کریسمس و تخفیف

هر جا میری درخت کریسمس خوشکلی رو آماده کردن و یک عالمه زلم زیبمو ازش آویزونه.یک عالمه هم عروسکهای سانتا کروز و گوزن و سورتمه اش رو چیدن توی گوش و کنار سنترها.دلم می خواست یکیشو بخرم اما بابایی گفت آخه اینا که مال ما نیست.برای مسیحیاست.اگه دوست داری بخر ولی....

همه مالها و سنترها حسابس sale زدن.اون هم ۶۰ درصد و ۷۰ درصد.مسخره است نه؟آخه اینقده گرونه جنساشون که با این درصدها تازه میشه یه نگاهی بهشون انداخت.

یه سنتر نزدیک خونه ماست که همه مارکها رو داره و خیلی هم گرونن.یکی از دوستان به این سنتر میگه اسکیپی سنتر.آخه قیمتها رو باید نگاه کنی و در حالی که سرتو تکون میدی بگی:نچ نچ نچ نچ ....

یکی از اینها Bhs که قراره از فردا sale بزنه.کلی قیمتهاش میاد پایین.منم چند تا لباس خوشکل واسه دخترم انتخاب کردم که فردا میرم میخرم.

چه مامان خوبی هستم.هر وقت شعر عروسک قشنگ من رو واسهدخترم میخونم(حتما همتون بلدین دیگه)به جای مامان خوبی دارم میشینه توی خونه میدوزه دونه دونه لباس بچه گونه،میگم مامان خوبی دارم میره توی سنترهامیخره دونه دونه لباسهای بچه گونه....

راستی دخترم بازی اتل متل رو خیلی دوست داره.وقتی میگم یه پاتو ورچین میزنه زیر خنده...

بابایی،دخترکم، هردوتون رو عاشقم...

دخترک ما.

 

   + معصومه ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢۳
comment نظرات ()

 

از دست این بلاگ

یک عالمه متن تایپ کردم اما همش پرید.داشتم قاط میزدم که دخترک بیدار شد و با خنده های خوشکلش حالمون رو جا آورد.

   + معصومه ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد