بانوی ایرانی


کبوترهای من

ده سال از فوت عزيزهای من،پدر و مادر مهربونم،ميگذره.تو اين ده سال روزی از نظر و ذهن من دور نبودن.هميشه حضورشون رو حس کردم.هميشه و همه جا و تو هر اتفاقی که برام پيش اومده از ازدواجم تا بچه دار شدنم،وجودشون رو کنارم احساس کردم.گاهی خيلی سخت بود و گاهی يادشون خيلی شيرين.

از همون اوايل،وقتی ايران بودم تا الان که اينجا هستم،هميشه دو تا کبوتر توی خونه ما بودن.يه لونه درست کردن و بچه دار شدن و هی رفتن و اومدن.نمی دونم چرا حس ميکنم اونها پدر و مادرم هستن که به شکل دو تا کبوتر سفيد هميشه حضور داشتن.شايد به نظر شما احمقانه باشه اما گاهی باهاشون حرف ميزنم و با عشق نگاشون ميکنم.

اون دو تاکبوتر سفيد،توی بالکن ما لونه درست کردن و فکر کنم همين روزاست که صدای جيک جيک بچه هاشونم شنيده بشه.ميان و ميرن و روی لبه بالکن ميشينن و داخل خونه رو نگاه ميکنن.

دوستشون دارم و يادشون هميشه برام زنده س و هيچ وقت هيچ وقت فراموششون نميکنم و با خاطرات قشنگشون زندگی ميکنم.

پدر و مادرم عاشق هم بودن و با هم از اين دنيا رفتن.از خدا ميخوام روحشون شاد باشه و هميشه به يادمون باشن و بازم ما رو تنها نذارن.

 

۱۳۸٤/٩/٢٦ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | معصومه | نظرات () |

 

همدردی و دگر هیچ؟؟؟

دیروز بابایی پاکتهایی رو به که پی او باکسش رفته بود رو آورد خونه.همون قبوض آب و برق و تلفن و اینترنت و کردیت کارد.یه پاکت جدید هم قاطیشون بود که بابایی داد دست من گفت ببین چیه.بازش کردم یه برگ تبلیغ بود با عکس یه بچه آفریقایی ۶،۷ ساله که دور بازوش اندازه یه بچه ۱ ساله یا شایدم کمتر، بود.یه پاکت کمک به این سازمان و یه دست بند زندگی یا bracelet of life.دست بند از چهار رنگ تشکیل شده.قرمز(خط مرگ از شدت گرسنگی)،نارنجی(محدوده خطر و اضطراری)،زرد(رفع خطر مرگ تا حدی) و سبز(تغذیه خوبی که باز هم باید بهتر بشه)...دست بند روی دست پسرک تا انتهای خط قرمز پیش رفته بود.

                                    

دست بند رو گذاشتم روی دست فرین.سبز بود یعنی تغذیش خوبه اما باز هم باید بهتر بشه.دل من اما،سیاه بود.سیاه و گریان.میدونم از این صحنه ها زیاد دیدین و دلتون لرزیده.میدونم اکثرتون مادرین.میدونم دلتون پر میزنه واسه دخترکا و پسرکاتون.اما مگه اونها مادر نیستن.مگه اونها عاطفه ندارن.هر لحظه مرگ فرزند رو شاهدن و چقدر تلخه....تلخ!

قرار شد ما هم مبلغی رو کمک کنیم.۱۳۰ درهم پول امارات چیزی نیست.حتی وقتی به ریال چنج میشه هم مبلغی نمیشه.چیزی حدود ۳۱۰۰۰ تومان.اما همین مبلغ غذای ۲ روز ۱۵۰ بچه آفریقایی رو تامین میکنه.

آدرس سایتش رو هم میگذارم اگه دوست داشتین میتونین خودتون برین ببینین.این و این.

این هم Bracelet of life.         

------------------------------------------------------------------------

                            

 کریسمس و تخفیف

هر جا میری درخت کریسمس خوشکلی رو آماده کردن و یک عالمه زلم زیبمو ازش آویزونه.یک عالمه هم عروسکهای سانتا کروز و گوزن و سورتمه اش رو چیدن توی گوش و کنار سنترها.دلم می خواست یکیشو بخرم اما بابایی گفت آخه اینا که مال ما نیست.برای مسیحیاست.اگه دوست داری بخر ولی....

همه مالها و سنترها حسابس sale زدن.اون هم ۶۰ درصد و ۷۰ درصد.مسخره است نه؟آخه اینقده گرونه جنساشون که با این درصدها تازه میشه یه نگاهی بهشون انداخت.

یه سنتر نزدیک خونه ماست که همه مارکها رو داره و خیلی هم گرونن.یکی از دوستان به این سنتر میگه اسکیپی سنتر.آخه قیمتها رو باید نگاه کنی و در حالی که سرتو تکون میدی بگی:نچ نچ نچ نچ ....

یکی از اینها Bhs که قراره از فردا sale بزنه.کلی قیمتهاش میاد پایین.منم چند تا لباس خوشکل واسه دخترم انتخاب کردم که فردا میرم میخرم.

چه مامان خوبی هستم.هر وقت شعر عروسک قشنگ من رو واسهدخترم میخونم(حتما همتون بلدین دیگه)به جای مامان خوبی دارم میشینه توی خونه میدوزه دونه دونه لباس بچه گونه،میگم مامان خوبی دارم میره توی سنترهامیخره دونه دونه لباسهای بچه گونه....

راستی دخترم بازی اتل متل رو خیلی دوست داره.وقتی میگم یه پاتو ورچین میزنه زیر خنده...

بابایی،دخترکم، هردوتون رو عاشقم...

دخترک ما.

 

۱۳۸٤/٩/٢۳ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | معصومه | نظرات () |

از دست این بلاگ

یک عالمه متن تایپ کردم اما همش پرید.داشتم قاط میزدم که دخترک بیدار شد و با خنده های خوشکلش حالمون رو جا آورد.

۱۳۸٤/٩/٢٢ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | معصومه | نظرات () |

روزانه

امروز کلی کار داشتم.دخترم رو خوابوندم و رفتم سراغ کارهایی که هیچ وقت تمومی نداره.کلی لباس از دختری و باباییش واسه اتو داشتم که همه رو اتو زدم.توی این بین مرتب هم میرفتم بهش سر میزدم که مبادا برگشته باشه رو شکم و بلایی سرش بیاد.تقریبا یکماهی میشه که دیگه برمیگرده رو شکم.اوایل هی غر میزد و نق میزد چون می خواست روی شکم خودشو بکشه جلو و بیاد هر چی جلوشه برداره اما نمی تونست اما با سعی و تلاش فراوان (مثل اون مورچه کوچولو)بالاخره کمی خودشو جابجا میکنه و کمی از غر زدنهاش کم شده.وقتی الکی نق میزنه قیافه اش بانمک تر میشه.دماغ کوچولوشو جمع میکنه و لبهاشو چین  می اندازه و با چشمهای مظلوم نگام میکنه تقریبا این شکلی...

واسه غذای امروز هم باقالی پلو با ماهی گذاشتم.بابایی عاشق ماهیه و البته مامانی هم همینطور.منتها مامانی وقتی ماهی میخوره اثری از ماهی به جا نمی مونه اما بابایی وقتی ماهی میخوره تقریبا قسمتهای سوخاری شده اش رو نمی خوره که نصیب مامانی شکمو میشه.عینهو گربه.

-------------------------------------------------------------------------

اول همسایه رو بپسند بعد خونه رو!

همسایه قبلی ما یه خانواده چینی بوده که دردسر و سر و صدایی نداشتن اما این جدیدها فیلیپینی هستن.سه تا دختر و یه پسر.مرتب سر و صدا دارن و در رفت و آمدن.کجا میرن و میان رو نمی دونم اما پنج شنبه ها و جمعه ها از دستشون کلافه میشم.تا صبح ده دفعه در این ژاپارتمان باز میشه و بسته میشه.خدا رو شکر تا قبل از ۱۵ مارچ از اینجا میریم و راحت میشیم.میریم یه جای ساکت که خبر از هندی و فیلیپینی نباشه!

 

۱۳۸٤/٩/۱٩ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | معصومه | نظرات () |
Design By : mihantheme.com